هیچ‌کدام از گریه‌ها و چنگ زدن‌های یک کودک در هنگام جدایی، لجبازی یا وابستگی بیمارگونه نیستند؛ این‌ها زبان بی‌سرزمین قلبی کوچک‌اند که از گم شدن در دنیای بی‌حفاظ اطرافش می‌ترسد. یک وقت‌هایی فهمیدن این که حضور امن ما چقدر برای آرام گرفتن این طوفان حیاتی است، نگاه ما را از خستگی به سمت تعهدی عمیق‌تر تغییر می‌دهد.
این مقاله قراره به یکی از طبیعی‌ترین و در عین حال پیچیده‌ترین مباحث دنیای روان‌شناسی یعنی «اضطراب جدایی» نگاهی عمیق بیندازد. ما می‌خواهیم با تکیه بر نظریه دلبستگی جان بالبی و مطالعات کلاسیک، ببینیم چطور ترسی که از ۶ ماهگی در کودک جوانه می‌زند، ریشه‌دارتر از یک بهانه‌گیری ساده است. در نهایت به این می‌رسیم که چطور جدایی‌های طولانی‌مدت، اثرات مخربی بر معماری ذهن می‌گذارند و چرا «ترمیم رابطه‌ای» کلید عبور از این طوفان است.

اضطراب جدایی از حدود ۶ ماهگی شروع می‌شود؛ دوره‌ای که در آن نوزادان با ترک والدین یا مراقبان خود دچار پریشانی شده، به آن‌ها می‌چسبند و گریه می‌کنند.

در حالی که این وضعیت به عنوان یک بخش طبیعی از روند رشد در نظر گرفته می‌شود و اکثر کودکان با افزایش سن از آن عبور می‌کنند، اما ریشه‌ها و پیامدهای آن از منظر نظریه دلبستگی بسیار عمیق است.

جان بالبی ثابت کرد که پریشانی کودک هنگام جدایی، واکنشی غریزی برای جستجوی مجاورت و امنیت در برابر تهدیدات است؛ تجربیات تلخ کودکی خود بالبی از جدایی از دایه و مدرسه شبانه‌روزی، راه را برای درک این حقیقت هموار کرد.

با این حال، جدایی‌های اجباری و طولانی‌مدت در سال‌های اولیه می‌توانند فاجعه‌بار باشند. مطالعات رنه اسپیتز درباره «هسپیتالیسم» نشان داد نوزاد محروم از عاطفه، حتی با وجود تغذیه کافی در رشد دچار توقف می‌شود و پژوهش‌های بالبی روی نوجوانان بزهکار، ارتباط میان جدایی‌های زودهنگام و شکل‌گیری شخصیت‌های «بی‌عاطفه» را اثبات کرد.

در دنیای مدرن، این زخم‌ها چه در قالب کودکان «جامانده» از مهاجرت کاری والدین، چه در میان کودکان جنگ‌زده و پناهنده و چه در سایه‌ی استرس‌های پاندمی کرونا، به شکلی نگران‌کننده بازتولید می‌شوند.

در این میان، دلبستگی ایمن به معنای قطع نشدن پیوند نیست، بلکه هنر «ترمیم رابطه‌ای» پس از هر گسست است.

شاید این صحنه براتون آشنا باشه که کودکی پس از بازگشت والد از یک سفر کوتاه یا حتی چند ساعت دوری در مهدکودک، با وجود اینکه ابتدا بی‌مهری می‌کند یا روی برمی‌گرداند، ناگهان در آغوش والد آرام می‌گیرد و غرق در گریه می‌شود؛ تصویری روشن از نیازی عمیق به ترمیم و اطمینان از اینکه رابطه هنوز برقرار و امن است.

بر اساس نظریه دلبستگی و عصب‌شناسی رشد، سیستم عصبی نوزاد در سال‌های اول زندگی به شدت به حضور تنظیم‌گر بیرونی (مراقب اصلی) وابسته است. جدایی‌های طولانی و بدون تسکین، سطح کورتیزول را به طور مزمن بالا برده و مدارهای مغزی مرتبط با تنظیم هیجان در آمیگدال و قشر پیش‌پیشانی را دچار اختلال می‌سازد که حاصل آن اضطراب مزمن یا انجماد عاطفی است.

نکات مهم